دایی ها-28/11/89
امروز دایی حمید جونم از تهران اومد.میگفت اراد از پشت تلفن شیرین زبونی کرد و دلم هواش رو کرد نتونستم بمونم .ما خیلی دوسش داریم .خلاصه کلی با هم بازی کردن و دایی خواست کمی استراحت کنه ارادی نذاشت یا پاش رو قلقلک میداد یا به قول خودش کمرش رو ماساژ میداد یا جوش در میاورد .فقط میخواست بنده خدا رو اذیت کنه.شب قول داده بودم واسه بابا جون ارادم اش رشته بپزم ،دایی حمیدم اش دوغ دوس داره خلاصه من به دلیل سرما خوردگی بابا گفتم شام همه خونه ی ما جمع شیم.زنگ زدیم دایی حامد جونم با خانم مهربونش که اراد به زنداییشم میگه دایی و از من که مامانشم ایشون رو بیشتر دوس داره اومدن خونه ما،wow مثل همیشه دست پر، ی ساعت مچی کارتونی با ی کیسه بوکس ب...


